خرید بک لینک
حالا که اصرار می کنید براتون تعریف میکنم ^-^ آقا یه روزی روزگاری ما اینترن که بودیم، حدودای آبان بود اگر اشتباه نکنم، بخش فوریت ها بودیم. اون روز من و اقای هم کلاسی کشیک بخش سرپایی بودیم که دیدیم که خانم و آقا اومدن به اقای هم کلاسی گفتن با من کار دارن. آقای همکلاسی چشماش برق زد و صدام کرد و من با خودم گفتم آخ که بدبخت شدم. اون سال خوستگار بیمارستانی زیاد داشتم، از بیمار و همراه بیمار گرفته تا کارمندا. خیلی هاشون هم میومدن با همین اقای همکلاسی مطرح میکردن و اونم کلی تریپ بزرگتری برمیداشت و سر به سرم میذاشت همیشه. لذا گفتم بدبخت شدیم چون فکر میکردم خواستگارن و دوباره یه هفته سوژه بچه ها میشم. خلاصه رفتم دم در دیدم یک خانم و اقای میانسال هستن و شروع کردن لری حرف زدن و من کاملا هنگ محترمانه احوال پرسی کردم و وقتی معرفی کردن خودشون رو من اصلا به جا نیاوردم. فقط فهمیدم گویا فامیل دور سوسن خانم هستن و اومدن تحقیق کنن ببینن میشه دخترشون انتقالی بگیره بیاد دانشگاه ما و اصلا شرایط چطور هست. من هم تا جایی که میتونستم از شرایط دانشگاه و شیراز گفتم و توصیه کردم دانشگاه خودش بمونه بهتره و این حرفها. این وسط در مورد شرایط زندگی که میپرسیدن در مورد خودم هم کنجکاوی نشون میداون که خوب حالا خودت راحتی؟ زندگی ات تنهایی سخت نیست یا اصلا بلدی خودت بپزی بخوری؟ خواهر برادرت چیکار میکنن و فلان و بهمان. من

برچسب: نویسنده: باربد خلیلی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 8:08

گفتم خاله بیخیااال! یه چار تا خواستگار اتوبوسی و بیمارستانی براتون تعریف کردم فکر کردین هر کسی به من سلام کنه خبری هست؟ نیست آقا نیست مطمین باش! یادمه خاله جواب داد حالا می بینیم! وقتی دیدم خاله خیلی از اون آقا و خانواده شون تعریف کردن گفتم برای سوسن خانم هم تعریف کنم شاید براش جالب باشه! مامان کلی براش جالب بود که فامیلاش توی اون شهر غریب توی اون بیمارستان غریب تر منو پیدا کردن و اولین جمله ای که بعد از ابراز تعجب بر زبون آورد این بود: "یه پسر خوشتیپی داره!!! از اون سوپر حذب اللهی هاست!" بعدم تعریف کرد که وقتی برای امتحانات ترم سوم ارشد سر جلسه ی امتحان نشسته بوده یک پسری میاد و بهش گیر میده که خانم چرا کارت ورود به جلسه نداری و هر چی سوسن خانم سعی میکنه با پسرم پسرم گفتن بی خیالش کنه پسره اصلا زیر بار نرفته و بهش گفته الا بلا باید بری بیاریش از توی کیفت! حالا هر کجا که هست! خلاصه مامان کارت رو میاره و وقتی پسره برای بار دوم میاد کارت ها رو چک کنه و فامیلی سوسن خانم رو میبینه از ایشون میپرسه با خانم فلانی معاون فلان جا بود نسبتی داری؟ سوسن خانم هم میگه اره خواهرمه (همون خاله که کل کشید) اونجا پسره خودش رو معرفی میکنه که من پسر فلانی ام! بعد ها اقای میم تعریف میکرد که سر همون جلسه امتحان توی یک سالن دیگه به یه پسر دیگه هم برای کارت ورود به جلسه گیر داده که باز میبینه هم فامیلی سو

برچسب: نویسنده: باربد خلیلی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 8:08

دقیقا روز 22 اردی بهشت بود که توی درمانگاه شروع به کار کردم و هیچ کدوم از همکارانم رو ندیده بودم چرا که پزشک های درمانگاه ما مثل جن و بسم الله هستن. وقتی یکی هست دو نفر دیگه ده گردشی و پایگاه های بهداشت هستند و لزومی نداره هر دو نفر یک جا باشن. تا اینکه یه روز که داشتم برای رفتن به روستا آماده میشدم دیدم یه پسره رد شد رفت توی اتاق پزشک! پرسیدم این کیه؟ گفتن دکتر فلانیه دیگه! یادمه همون روزها آقای دکتر به مناسبت نامزدی اش به هممون شیرینی داد. عروس خانم هم همون خانم دکتری بود که گفت من دوست دارم بمونم روستا و من توی شهر موندگار شدم :) همین قضیه ی نامزدی رو که توی خونه تعریف کردم سوسن خانم گفت ایشون پسر برادر همون آقایی هست که اومده بود بیمارستان تون ها. تازه اونجا دوزاری ام افتاد! یادمه اولین باری که با آقای دکتر رو در رو حرف زدم و معرفی کردم گفت ما باهم فامیل هستیم ها میدونستین و کلی برام توضیح داد که چطوری و نسبت مون چی هست! اون روزها گذشت و با وجود جن و بسم الله بودن چند باری آقای دکتر رو توی جلسه های مختلف دیدم. تا اینکه یکی از روزهای تابستون یک دخترخانمی اومد توی اتاق معاینه و خودش رو معرفی کرد و که آره دختر آقای فلانی ام که اومده بودن در مورد انتقالی پرس و جو کنن (یادم رفت بگم پدر و مادرش همون روز ازم شماره تلفن گرفته بودن و واقعا دخترشون در مورد انتقالی چند بار پیامکی ازم

برچسب: نویسنده: باربد خلیلی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 8:08

از شبکه باهام تماس گرفتن برای کشیک امشب بیمارستان. گفتم نه و ۲۵ دقیقه ی تمام باهاشون دعوا کردم و جز "حق باشماست" و "رسیدگی میکنیم" چیزی نشنیدم. اخرش هم که قبول کردم کشیک امروز عصر و فردا صبج و عصر و یک روز کاری دیگه در هفته ی آینده رو آف گرفتم.

برچسب: نویسنده: باربد خلیلی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 8:08

خخخخخخخخخخخ فکر کردین قراره با یه مثلث عشقی رو به رو بشید و آقای میم بعد از کشتن اژدها و اون خواستگاره بیاد منو نجات بده؟ خیر از این خبرها نیس! زود تند سریع به خواستگار زودتر تماس گیرنده جواب رد دادیم! ولی چون از دوستان قدیمی خانوادگی ما بودن و نسبت فامیلی دور و نزدیکی با ما داشتن برای جواب رد دادن کلی فکر کردیم و مشورت گرفتیم ولی بدبختی خواستگاره بیخیال نمیشد که. تهش خود باباهه اومد باهام کلی حرف زد و برای جواب رد دادن برای بار دوم مصمم ترم کرد :)تا ما درگیر حواشی جواب رد دادنمون بودیم بابای آقای میم دوباره تماس گرفتن و درخواستشون رو تَکرار کردن و اینبار عکس مولانا میم جان رو هم فرستادن. اولین عکس العمل اینجانب نسبت به عکس های ارسالی: "ایش! به زور از سر سفره بلندش کردن ازش عکس انداختن! می مرد یه جوراب پاش کنه؟" خب درک کنید. چیز دیگه ای برای گیر دادن پیدا نکردم. از هر چیزی میخواستم اشکال بگیرم به در بسته میخوردم. با خودم گفتم فعلا مساله رو رها کنم ببینم چی میشه. هر چند سوسن خانم و زبل خان جسته و گریخته در مورد آقای میم تحقیق میکردن. گذشت و گذشت تا شب عروسی پسر خاله (همون که معرف حضور قدیمی تر ها هست) رسید و بنده که باید در عروسی قیافه ی "خوشحال" و "بهتر که زن گرفت" ی به خودم میگرفتم، به دلیل قبولی یاس در دانشگاه و عدم قبولی پسردایی در دانشگاه مورد نظرش و تماس بابای آقای میم که" ج

برچسب: نویسنده: باربد خلیلی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 8:08

هیچ وقت دنبال اسم در کردن و نمونه ی شهرستان و استان و کشوری شدن و پایش۱۰۰ درصدی نبودم. تنها میخواستم دوستم داشته باشند. حالا که ۱۰ روز دیگر طرحم تمام است و دارم میروم، چه چیز با ارزش تر از این که بشنوم آقای همکار به همسرش بگوید: احساس میکنم دخترم دارد می رود.

برچسب: نویسنده: باربد خلیلی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 8:08

گفتم غم تو دارم!

گفت از این ویروس جدیداس. آب فراوون بخور. استراحت کن. ابجوش عسل ابلیمو فراموش نشه. نفر بعدددددد

برچسب: نویسنده: باربد خلیلی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 8:08

تمام این سالهایی که صبر کردم تا به موقعش جوانی کنم، می ارزید به تماشای یک ثانیه از هیجان و خنده های آقای میم وقتی ترقه میزند و فشفشه هوا میکند. باید یک روز بارانی هم برویم یک گوشه ای دوتایی سیگار بکشیم. یک بار هم ماشین مامان را بدزدیم و برویم گردش. وقتی هم موتور سواری یاد گرفت بیاید سر کار دنبالم و من هم چند دقیقه ای از کشیک را بپیچانم و برویم بستنی. بد نیست یک روز هم جعبه کفشی را پر از پِهِن گاو کنیم و پست اش کنیم برای یکی از مقامات بیشعور شهر.

برچسب: نویسنده: باربد خلیلی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 8:08

آیا میدانید رهن یک تخت در یک خوابگاه دانشجویی/کارمندی که نزدیک هتل پارس است و هر کدام از واحد های آن سه اتاق خواب دارد و هر اتاق دو تخته است چقدر می شود؟ به قرآن نمیدانید.

برچسب: نویسنده: باربد خلیلی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 8:08

صفحه بندی